
عاقبت با ناله سودا می شود آهی که نیست
زیر گام ما به منزل می رسد راهی که نیست
چند روزی صبر کن ای آسمان ! خواهی شنید
نور صد خورشید می گیریم از این ماهی که نیست
خوب می دانیم ومی دانی که چندین سال قحط
آبمان از کاسه سَر دادی از چاهی که نیست
از کرامتهای بسیارت همین ما را رسید :
شاخه خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست
دست اگر آن دست دیروزین ما باشد - که هست -
باز هم گندم برون می آرد از کاهی که نیست
کُشته خود می شود این ایل ، حتی در شکست
تا نبندد چشم امیدی به خونخواهی که نیست
.......
پ .ن :شعرهای "محمد کاظم کاظمی" این جوان پرشور و خوش ذوق افغانی
را با اینکه بسیار تلخ و گزنده است ، خیلی دوست دارم و از میان شعرهایش
دو سه شعر را بسیار بیشتر ، که یکی همین غزل است که شاید وصف حال
نسل امروز افغانیهاست.




